آرشیداآرشیدا، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 4 روز سن داره

آرشیدا بانوی آریایی درخشان

زندگی خاکی تو (23 تیر ماه 1391)

آرشیدای من  دیشب بالاخره با تمام استرس و فکرهاش تمام شد.صبح ساعت 7 من و بابا مجید و مامانی و بابایی و خاله مینا همگی باهم به بیمارستان رفتیم. دلهره داشتم.نمی دونم از ترس بود یا چیز دیگه ای. وقتی با همه خداحافظی کردم و با بابا به بخش زایمان رفتم دوست داشتم بابات هم همراهم می اومد و در لحظه تولدت حضور داشت.اما... وقتی توی اتاق عمل صدای قشنگت رو شنیدم لحظه ای مات و مبهوت نگاه کردم. این صدای نوزاد من بود که با تمام قوا گریه می کرد. من مادر شده بودم.نمی تونم حسم رو برات بگم فقط وقتی تو رو به صورتم چسبوندن گریه کردم و خدا رو شکر گفتم. خدایا سپاسگزارم. دخترم شما ساعت 8:30 دقیقه در بیمارستان چمران متولد شدی. من و ش...
27 تير 1391

لحظه ای که مرگ را به چشم خود دیدم

دخترکم   دیشب حسابی مرا ترساندی و خواب را برمن حرام کردی و باعث شدی مرگ را با چشم خود ببینم. وقتی آخر شب بهت شیر دادم و خوابوندمت، به خواب شیرینی فرو  رفتم. اما حالا دیگر مادر شده بودم و دلواپس.وقتی برای چندمین بار بیدار شدم و بهت شیر دادم و نخوردی حس بدی پیدا کردم با عجله پدرت رو بیدارکردم و گفتم: شیر نمی خوری هر چقدر من تلاش کردم هیچ عکس العملی از تو ندیدم.سراسیمه مامانم رو صدا کردم اما فایده نداشت. تو مثل سنگ شده بودی و تکان نمی خوری.     با مامان جون و بابا ساعت 4 صبح بردیمت بیمارستان کودکان اما اونجا هم هر کاری کردن تکون نخوردی. من فقط جیغ می کشیدم و گریه می کردم.اصلا نمی فهمیدم که چطور در بیمارس...
25 تير 1391
1