آرشیداآرشیدا، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره

آرشیدا بانوی آریایی درخشان

هدیه آسمانی من

زمستان به نیمه رسیده است و تو به سرعت باد رشد می کنی و فقط من فرصت دارم بزرگ شدنت را ببینم. بدون فرصتی برای نگاهی دوباره.   هر روز زیبای های بیشتری در وجودت نمایان می شود و فرصت دیدن آنها گاهی به اندازه یک لبخند برای من و پدرت است. خدا را شکر می کنم که توانایی و سالم، هوشیاری و دانا. گاهی غصه می خورم که چرا وزن نمی گیری اما وقتی شیطنت و تلاشت را می بینم وقتی درخواست هایت برای بلند شدن را می بینم خدا را شکر می کنم که سالمی. خلاصه هر چه بگویم کم گفته ام که تو هدیه آسمانی من هستی
23 بهمن 1391

به دنبال مادر

آرشیدا من کارهای تو مرا به تعجب وا می دارد و روز به روز باورم می شود که تو نابغه و باهوش ترینی دخترم. امروز برای اولین بار وقتی لباس پوشیدم که از خونه خاله مینا به خونه خودمون بیایم پشت سر من گریه کردی و من فهمیدم که تو داری روز به روز بزرگ تر و داناتر می شی ...
2 بهمن 1391

برای 6 ماهگی دخترم

عزیزکم   این روزها سریعتر از آنچه انتظار دارم می گذرند و تو ناباورانه بزرگ می شوی. دخترم تو اینقدر خوشرویی که همه به تو Happy می گویند و حالا با ورود به 7 ماهگی اندکی بیقرار شده ای. شیر نمی خوری و من دلواپس رشد تو. و تازه می فهمم معنی حرف مادرم را که می گفت: بگذار مادر شوی آنوقت خواهی فهمید. و اکنون درک می کنم سختی های مادر بودن را دخترم! گله نمی کنم بلکه نگرانم. نگران از اینکه در موردت کوتاهی کنم و در رشدت وقفه ای ایجاد شود اما دکتر می گوید: : دختر پرماجرا رشد کم اما تکاملی باور نکردنی دارد.و این زمانی است که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجم. از اول 6 ماهگیت بارها گفتی :دد تو برای هر چیزی که جلوی توست ...
23 دی 1391

کامل نشستن

کوچولوی خواستنی من امشب تو بدون کمک ما تونستی 5 دقیقه همراه پدرت بر روی تخت ما بنشینی و سپس خم شدی و انگشت پای خودت رو رو خوردی. وای چقدر زمان زود می گذره. همین چند ماه پیش با خودم می گفتم کی می شه آرشیدا بتونه بنشینه و حالا تو نشستی ...
13 دی 1391

راز آتش...

و چشمانت راز آتش است ... هنگامی که به چشمهایت چشمانم را دوختم گرمای نگاهت را حس کردم ودیدم شراره ای در چشمان گرمت موج میزند...دریافتم که چشمانت راز آتش است وعشقت پیروزی آدمی است... نگاهم را قلبت دوختم دیدم دریایی از محبت را درون قلبت هر ماهی را که شناور است نوعی پیروزی است...دریافتم که عشقت هم نوعی پیروزی است... پس روی ساحل قلبت جمله ای نوشتم که این جمله وصف چشمانت وقلبت بود اما این جمله را موجهای نیلگون قلبت نتوانست پاک کند چون هر موجی که می آمد به آرامی این جمله را نوازش میکرد و میرفت واین نشانگر این بود که قلبت و عشقت آرام است و هیچ جمله و هیچ کس را از بین نمیبرد عاشقانه دوستت دارم ...
9 دی 1391