آرشیدا بانوی آریایی درخشان

                                   

خدای مهربانم تو می دانی دختر زیبایم، 
همسر مهربانم 
چقدر برایم عزیز هستند، پس همیشه حافظشان باش...

 



تاريخ : دوشنبه 20 مرداد 1393 | 15:21 | نویسنده : شادونه |

نازدونه جون

امسال عید فطر من و شما و بابایی با هم رفتیم انزلی، رامسر و چالوس.

خیلی خیلی خوش گذشت. اینجا هم چند تا عکس ها رو برات می ذارم.

ماسوله

رامسر

تیر 1394

تاريخ : سه شنبه 30 تير 1394 | 9:54 | نویسنده : شادونه |

خانم طلا

دلغکجشندلغکجشنتولدت مبارکجشندلغکجشندلغک

امسال هم مثل 2 سال گذشته بازم تولدت توی ماه رمضون بود.

واسه همین من و بابا بازم تصمیم گرفتیم که یه تولد خودمونی بگیریم تا بعد از عید فطر تولد مفصل برات بگیرم

شما امسال اصرار داری که تولد دختر توت فرنگی داشت باشی منم گفتم چشم و حتما برات می گیرم.

اما امسال مامان خانم هنر به خرج داده و توی تولد خودمونی خودش کیک پخته اونم چه کیکی قه قههقه قههقه قهه

تیر 1394

تاريخ : چهارشنبه 24 تير 1394 | 9:45 | نویسنده : شادونه |

عشقم ، نفسم، عمرم، دختر زیبای من 

امروزخورشید شادمانه ترین طلوعش را داشت و دنیا رنگ دیگری! قلبم به مناسبت آمدنت در سینه نمی گنجد.

 

روزی که مادر شدم ،از شوق دیدنت ،اشکهایم  دیدم را تار کرده بود و نمی گذاشت صورت تپل و چون ماهت را خوب ببینم

روزی که مادر شدم و تو را در آغوش گرفتم ،قلبم را جانم را نفسم را در آغوش داشتم

روزی که مادر شدم ، قلبم در سینه جایش تنگ شده بود

و چه حس زیبایی است مادر شدن 

تولدت مبارک

تیر 1394

تاريخ : سه شنبه 23 تير 1394 | 8:0 | نویسنده : شادونه |

عزیزترینم، فرزندم

من مادرت هستم.....

من با عشق، با اختیار، با آگاهی تمام پذیرفته ام که مادرت باشم.

تا بدانم که خالقم چگونه مخلوقش را دوست می دارد، هدایت می کند و در برابر خواسته های تمام نشدنی اش لبخند می زند و در آغوشش می گیرد.

من یک مادرم

هیچکس مرا مجبور به مادری نکرد....من به اختیار مادر شدم تا بدانم معنی بیخوابی های شبانه را

تا بیاموزم پنهان کردن درد را پشت همه حجم سکوتی، که گاه از خودگذشتگی نامیده می شود.

تا بدانم حجم یک لبخند کودکانه ات می تواند معجزه زندگی دوباره ام باشد.

من نه بهشت می خواهم نه آسمان و نه زمین...

بهشت من ، زمین من و زندگیم نفس های آرام کودکی توست که در آغوشم رویای پروانه آرزوهایت را می بینی.

من مادرم، همانی که خالقم ذره ای از عظمتش را به من بخشید تا تجربه کنم حس بزرگی و لامتناهی شدن را.

من هیچ نمی خواهم هیچ...

هیچ روزی به من تعلق ندارد،همه روزها، ساعتها و ثانیه های من تویی و من دست کودکیت را می گیرم تا به فردای انسانیت برسانم که این رسالت من است بر تو و هیچ منتی از من بر تو وارد نیست که منبا اختیار، با عشقتو را به این دنیای پر آشوب خوانده ام.



تاريخ : شنبه 2 خرداد 1394 | 12:06 | نویسنده : شادونه |

دخترک قشنگم

دیروز با خاله های نینی سایتی قرار داشتیم. بعد مدتها دوباره توی کیدزلند دورهمی داشتیم

خاله شیوا از اهواز اومده بود و من خیلی خوشحال بودم که دوباره می بینمش.

بخاطر اینکه بتونیم بریم مجبور شدم از صبح شما رو با خودم ببرم سرکار.ظهر هم با هم از اونجا رفتیم کیدزلند

همکارای مامان عاشقت شده بودن و خداییش شما هم خیلی خانم و دوست داشتنی بودی و اصلا اذیت نکردی

خوب بقیه ماجرا رو هم با عکس ها برات تعریف می کنم.

اردیبهشت 1394

تاريخ : پنجشنبه 24 ارديبهشت 1394 | 10:31 | نویسنده : شادونه |

دختر که داشته باشی، 

  با خود تصور می کنی 

  پیچ و تاب شانه را در نرمی موهای طلایی اش 

-وقتی
کمی بلند تر شوند- ...

و کیف عالم را می بری 

از انعکاس تصویر خرگوشی بستنشان 



  دختر که داشته باشی، 

  خیال می کشاندت به بعد از ظهر گرم روز تابستانی 

  که گوشواره های میوه ای از گیلاس های به هم
چسبیده 

  به گوش انداخته اید 

-همان هایی که هر که بیاویزدشان از شادی لبریز می شود 

  و خنده ی از ته دل امانش را می برد



دختر که داشته باشی 

  انتظار روزی را می کشی که با هم 

  بنشینید در حیاط خانه مادربزرگ 

  و گل های یاس سفید و زرد به رشته درآمده 

  گرانبهاترین گردن آویز دنیا شود 

  که بیندازیش به گردن دخترت 



  دختر که داشته باشی 

  گاهی دلت می لرزد از فکر اینکه 

  روزی بر شانه مردی دیگر 

-غیر از پدرش


تکیه می زند 



  دختر که داشته باشی 

  خیال بوی خوش بیسکوئیت های "با هم قالب زده"

دلتنگت می کند به آمدن آینده 

  به رونق آینده آشپزخانه 



  دختر که داشته باشی 

  انتظار شیرین زبانی و پرحرفی اش را می کشی


دختر که داشته باشی

مادرتر و پدرتر می شوی

دختر که داشته باشی خوشبخت تری ......



اردیبهشت 1394

تاريخ : چهارشنبه 9 ارديبهشت 1394 | 9:48 | نویسنده : شادونه |

مدتهاست که چرت نیمه روز پیشکش ، چهار ساعت متوالی در شب نخوابیدم

مدتهاست که نوشتن پیشکش ، یک فیلم کوتاه رو با حضور ذهن کامل ندیدم

مدتهاست که خواندن رمان پیشکش ، یک صفحه از یک مجله رو بدون قطع کردن نخوندم

نقشه هایی که داشتم پیشکش ، جز برای پوشک و کرم و لباس و کلاس کودکم نقشه تازه ای نکشیدم

حالا خوب می دونم چند تا از موهام سفید شدن چون مدتهاست دیر به دیر رنگشان می کنم

سینما، تئاتر، جمع دوستانه، خرید گروهی، سفرهای یهویی، تلفن های طولانی و ....همه را ترک کردم

کفش پاشنه بلند، کیف های رنگارنگ، موهای درست کرده و آرایش مرتب به تاریخ پیوسته و ساک بچه به دوش می کشم.موهام را جمع می کنم و همیشه گوشه ای از رژ لبم روی صورتم پخش شده و اثر انگشت دست کوچکی مداد چشمم رو روی لپم کشیده

همه اینها و خیلی چیزهای دیگه رو دادم تا صورت فرشته کوچیکم رو با آرامش نگاه کنم و گرمی دستهای کوچیکش رو روی صورت احساس کنم

و با بودن تو فرشته کوچک طعم شیرین مادر شدن رو چشیدم

دختر کوچکم از این که باعث شدی شیرین ترین و گواراترین طعم زندگی رو بچشم ازت ممنونم

فروردین 1394

تاريخ : جمعه 21 فروردين 1394 | 16:49 | نویسنده : شادونه |

عشق کوچک من

امسال بر خلاف سالهای قبل تصمیم گرفتیم به قشم سفر کنیم.ما با 2 ماشین به همراه خانواده دوست بابا عمو محمد و خانمش و پسر گلش آروین راهی شدیم.

قبل حرکت مامان یکم مریض بود واسه همین یک شب رو یزد موندیم و قرار شد که برگشتن دوباره بریم یزد و حسابی بگردیم.

واما وقتی رسیدیم به بند پهل و ماشین رو سوار لندیگراف کردیم حسابی ذوق زده شده بودی و مدام می گفتی منو بذارین پایین می خواهم راه برم و دریا رو ببینم.

خلاصه که توی سفر عالی بودی مامان عالی محبتمحبتمحبت

تقریبا 5 روز قشم بودیم و حسابی گشتیم که عکس های مسافرت رو برات می ذارم

اما خوب توی برگشت یه اتفاق بد افتاد و در نتیجه نتونستیم بریم یزد

و از بابا قول گرفتیم که یه بار دیگه ما رو ببره یزد

دخترم سومین بهار زندگیت مبارک

دنیا برای من و پدرت با وجود تو هر روز نوروزه دختر زیبای من

فروردین 1394

تاريخ : يکشنبه 9 فروردين 1394 | 9:41 | نویسنده : شادونه |

دخترکم

نمیدانستم با آمدنت تمام نا تمام من میشوی 

عاشق تر میشوم وقتی مرا نمیبینی، بلند صدایم میکنی مامان -شادی وقتی جواب میدهم و مرا میبینی لبخند میزنی و لبخندت تمام زندگی من است 

عاشق تر میشوم وقتی احساس زیبایت لبریز میشود و به صورت خودجوش میایی و مرا میبوسی و برایم بوس میفرستی 

عاشق تر میشوم وقتی باتو قدم میزنم و تو عروسکت را بغل میکنی و در کنارم راه میروی با تمام گربه های که روی لبه دیوار راه می روند یا زیر ماشین  مشغول استراحت هستند ، صحبت میکنی ذوق میکنی و در نهایت با گربه ها خدا حافظی میکنی و به راهت ادامه میدهی 

عاشق تر میشوم وقتی صدای در رو می شنوی و چشمات غرق در شادی می شه و می گی بابا اومد 

عاشق تر میشوم وقتی شبها بالشتتو بغل می کنی و می گی وسط مامان وسط بابا بخوابم

عاشق تر می شوم وقتی میری لباستو از تو کمد میاری و می گی مامان بریم پارک

عاشق تر می شوم وقتی عقب عقب میآی می شی روی پام و می گی مامان دوست دارم 

و غمگین می شوم وقتی با چشمان پر از خواهشت به من می گی مامان فردا بیدار شدم نری سرکارغمگین

 

اسفند 1393

تاريخ : جمعه 22 اسفند 1393 | 15:06 | نویسنده : شادونه |

از تو یک نقاشی می کشم

تو را با آن لبخند های زیبایت،

با آن چشم های پر از آرامشت تجسم می کنم

قطعا لبخند تو مادندگارتر و زیباتر از لبخند مونالیزاست

به دنبا کاری ندارم اما...

ماندگار ترین اثر در وجود من ؛

تویی، تو

آذر 1393

تاريخ : شنبه 15 آذر 1393 | 13:52 | نویسنده : شادونه |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد




.: Weblog Themes By SlideTheme :.